تبليغاتX
من اینجا ریشه در خاکم!

به خشنودی اهورامزدا

سلام!

حتما با خودتون مي گيد به!وقتمونو تلف كرديم با اين سرعت اينترنت اين وبلاگ خيلي وقته پوسيده! ولي واقعا ببخشيد خيلي كار دلشتم اصلا نتونستم بيام اينترني چه برسه كه آپ كنم !حالا عوضش يه شعر مو اينجا مي نويسم ! اميدوارم خوشتون بياد!

 

به سادگي خدا

به همين سادگي ميشود بود

به همين سادگي خدا را ديد !

در نگاه شكوفه ي گل سرخ

مي توان خنده ي خدا را ديد !

مي توان از نفس ساده ي صبح

بوي پرواز تا به عرش شنيد

مي توان از صداي ماهي ها

چشم هاي پر از صدا را ديد

مي توان مثل خنده زود شكفت

مي توان مثل گريه دير پريد

يا كه مثل نيايش مرغي ،

دست در دامن جبريل كشيد!

در نماز سحر ماهي نو ؛

مي توان لحظه اي بريد و پريد!

 

پ.ن:راستی برای فرا رسیدن مهر به همهتون تبریک(؟) می گم!

به سادگي خدا

نوشته شده در 88/07/02 ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط صنم


[ ) ] [  ] [ 5 ]


سلام!

*** بدون شرح!:

**از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت اغشته به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان ادم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

ادمیت مرد !

گرچه ادم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که باشلاق وخون دیوار چین را ساختند

ادمیت مرده بود 

بعد دنیا هی پر از ادم شدواین اسیاب گشت وگشت

قرنها از مرگ ادم هم گذشت

ای دریغ

 ادمیت برنگشت!

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبیها تهی است

صحبت از ازادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسی وعیسی ومحمد نابجاست

قرن" موسي چومبه ها" ست

روز گار مرگ انسانيت است:

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بردار

اشک در چشمان وبغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله زهرم در پیاله اشك و خونم در سبوست

مرگ اورا از چه رو باور كنم؟!

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

واي!جنگل را يبابان مي كنند!

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند!

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

انچه این نامردمان با جان انسان می کنند

 صحبت از پژمردن يك برگ نيست

فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض کن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت وکور

 درمیان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است!

نوشته شده در 88/06/27 ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط صنم


[ ) ] [  ] [ 5 ]


سلام!بالاخره اومدم!من اين متنو كه خيلي طولانيه رو اينجامي نويسم و چون خيلي بلنده به دو قسمت تقسيمش مي كنم و يكيشو الآن و يكيشم تو آپ بعدي ميذارم!ديگه منو ببخشين!

 ***

*در اين سرزمين جهاني نشسته است. بر دا اين خاك اشك و خون حك كرده اند و آواي بي نوايي،سخن اين زمين سخن سالها اسارت و غرور ،بزرگي و عظمت و آزادي و آزادگي است.هاي...مردم دنيا كه با ما در ستيزه ايد ! ماييم فرزندان كاوه و فريدون ! ماييم فرزندان آرش!به هوش باشيد كه مارا چون مردهخواران پست و رذل نخواهيد يافت،ماييم مردمي ار نژاد انساني،ماييم مردمي از نژاد ايراني ، ماييم"آرياييان".

اين منم زني از تبار غرور،من موجم ،بي آرامش و در حركت، همچون سرزمينم سنگ دريا كنارم. غم مي بينم و دم نمي زنم!

آري!آرش منم ، فريدون منم،كوروش و داريوش و آريو برزن منم، منم...اين منم كه از دروازه ي تاريخ گذر مي كنم !رستم منم و كاوه منم.ماييم كه عظمت سرزمين اهورايي مان را پايدار مي نگاريم ...

ما زنانيم كه با سرانگشتان خود سخن استقامت در گوش فرش مي خوانيم !دشمن!بگوش باش ، سرزمين من تك درختي آزاد در بياباني طوفاني است و اين تويي طوفان و باد و بارانشو تويي آفتاب گزند آورش آري شماييد!اي تورانيان ، اعراب‌ ، يونانيان ، انگليسيان! ننگتان بادكه ده هزار سال در كوششيد تا كشور مارا نابود سازيد نتوانستيد ، نمي توانيد و نخواهيد توانست !منم آنكه فريدون فريدون پروريد،كاوه آفريد،ضحّاك كشت!منم آنكه آرش ها به ميدان جنگ فرستادو منم آنكه كورسوي اميد در دل نا اميدي ها باريد...

نوشته شده در 88/04/22 ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط صنم


[ ) ] [  ] [ 5 ]


سلام!

من دوباره بعد از مدت زياذي اومدم!كه 2 تا شعر از خودم مي نويسم به تمام روشنگريا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بجه ها دوستون دارم، دلمم خيلي براتون تنگ شده!

***

تنهايي

قايقي خواهم ساخت

خواهم اندلخت به آب

دور خواهم شد از اين خاك غريب

روزي آخر دور خواهم شد از اين شهر غريب

روزي آخر به سر تپه ي دلتنگي خود،

بذر آزادي، مي افشانم

بذر لبخند و ترانه، بذر نور

و به ياد ياران غزلي خواهم خواند

پر ز لبخند و غرور

تهي از اشك و دگركوني بد

تهي از سختي سنگ خارا

تهي از خنده ي تلخي به بد انديشي اين آدم ها!

روزي آخر من به قول سهراب:

قايقي خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم سد از اين خاك غريب!

***

"جاي لبخند زدن هم خالي ست!"

دفتر از عطر اقاقي خالي ست

و كتاب...

واژ هايي تلخ و خشك و خالي...

مي آموزد.

در كلاس عطر لبخند شقايق، نابود

جاي لبخند شقايق ها هم ...

خالي ست.

بي شقايق آخر ،

"جاي لبخند شقايق ها هم...

خالي ست!."

نقش هايي بي رنگ

روي تاريك سياه تخته

تلخگون مي نگرد.

و محبت ها هم...

زير انبوه مه خاموشي

كم كمك،

رنگ بي رنگي به خود مي گيرد

و تمام لبها...

به خيال لبخند ...

به خيال ياران...

به خيال ديروز ...

به كشانيدن يك خنده ي تلخ...

باز هم باز شدند!

راستش اين شعر دومي منو به ياد راهنمايي مي ندازه!

بدرود!

پ.ن :روز بزرگداشت عطار شاد باد

نوشته شده در 88/01/24 ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط صنم


[ ) ] [  ] [ 5 ]


 

سلام!

دوباره يك سال ديگه شروع شد و ما ايرانيا ن آيين هشت هزار ساله ي خود را احيا كرديم!

باشد كه سالهاي سال پايه ي ايران و ايراني محكم بماند،باشد كه ايران عزيز مان آباد و آزاد باند و باشد، باشد كه بيني دشمنانش به خاك ماليده شود!

به اميد سالي زيبا،پربركت و ايراني!

بدرود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بوي بهار

مادرم گندم درون آب مي ريزد

پنجره بر آفتاب گرمي آور مي گشايد

خانه مي روبد غبار جهره ي آيينه ها را مي زدايد

تا شب نوروز

خرّمي در خانه ي ما پا گذارد

زندگي بركت پذيردبا شگون خويش

بشكفد در ما و سرسبزي بر آرد

اي بهار اي ميهمان دير آينده

كم كمك اين خانه آماده است

تكدرخت خانه ي همسايه ي ما هم

برگ ها ي تازه اي داده است

گاه گاهي هم

همره پرواز هاي ابري در گذار باد

بوي عطر نارس گل هاي كوهي را

در نفس پيچيده ام آزاد

اينهمه مي گويدم هر شب

اينهمه مي گويدم هر روز

باز مي آيد بهار رفته از خانه

باز مي آيد بهار روشني افروز

سياوش كسرايي

نوشته شده در 88/01/02 ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط صنم


[ ) ] [  ] [ 5 ]


دوباره سلام!

من مي خوام اينجا يه شعر بنويسم و از شما بپرسم چه كسي اونو بيان مي كنه !

 

ويرانه ها

 

تند و تند مي وزم به روي خاك ها

رنگ اين زمين و اين هوا و اين...

سنگ ها

يادم آرد رنگ هايي مبهم اين ويرانه ها .

رام و رام،

مي كند عبور ياد و خاطر زبانه ها

زبانه ها...

زبانه ها و پرده ها ...

پرده ها ...

اژدهاي قرمز بزرگ و تار

مي درد...

مي پرد...

مي جهد...

مي زند خود را بروي اين در و ديوار ها

اين باغ ها...

مي درد زني تمام پرده ها حجاب ها

كتاب ها...

كتاب ها...

حمل مي كنم تمام قصّه ها ،كتاب ها

از ميان  اين گذشته سال ها و قرن ها

بشنو اين حكايت  اندوهناك درد ها و مرد ها

حضيض ها

تكرار ها  تكرار ها

تكرار ها...

نوشته شده در 87/12/14 ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط صنم


[ ) ] [  ] [ 5 ]


سلام به همه ي  شما دوستان خوبم! در طي اتفاقاتي كه براي ميهن عزيزمون افتاده مي خواستم يه مطلبي رو اينجا بنويسم كه خودم نوشتم تا بخونيد باشد كه خوشتون بياد!

*سنگ دريا كنار:

در گير و دار اين همه ضربه و اشك و آه،كدامين صدا از گلوي اسيري  بر مي خيزد؟كدامين نور اميد مي تواند سياهي هاي اين شب بي پايان را بشكافد؟كدامين دل مي تواند به آزادي انديشد؟ بر ساحل كدامين دريا قدم هاي آزادي نقش مي بندد؟...

اينك اين ما ، از پس سالها ،قرن ها و سده ها ، سربلند و پر افتخار سر برون مي آوريم ،همچون كاوه از ميان تاريكي، همچون فريدون از ميان جفا ، همچون سياوش از ميان آتش ،چنانكه رستم از هفت خوان بدر آمد ،همچنان كه ايرج ار ميان حسد  برخاست ، آنچنان كه گرد آفريد از ميان آزادگي سربلند كرد، همچون بيژن از ميان چاه ،عاشق و آزاد و آزاده ،هيچ بندي نيست كه ما را در خور باشد زيرا همچون رستمي از پس هر خوانش بر خواهيم آمد ، هيچ كس نيست كه ما را در بند ذلت كشد چون مانند سياوش در راه آزادي جان خواهيم داد ، هيچ كس اسيرمان نتوان كرد زيرا چنان گرد آفريد از چنگ كمند بد خواهان خواهيم گريخت و در چاه نيامندي هيچكس نخواهيم ماند چون اين ايران است و ما ايراني ، از ميان ترك و تازي  بر خاسته ايم ،دست جفاي روميان شكسته و طلسم يونانيان را بازگردانده، ستم تازيان را صبر كرده بر درياي جفا پهلو زده ايم و چنان كوهي نام سرزمين آزاده مان ، يگانه ميهن پر ناممان ،آْنكه پس از فرنها دسيسه و توطئه ،سالها جفا و ستم و سده ها ظلم و استكبار سربلند بيرون آمده را فرياد مي زنيم :

دوستت داريم اي آباده ميهن وبه تو عشق مي ورزيم

و

بي وقفه مي گوييم:

دريغ است ايران كه ويران شود     كنام پلنگان و شيران شود

و جانمان را بر سر اين راه مي دهيم !

چه بسيار مردم كه اين شعر را خوانده و چه بسا مردمي كه گفته اند:

تنها خداوند مي تواند اين سرزمين را از دشمن،خشكسالي و دروغ محفوظ دارد...

اي ايران ،وطن من بدان كه همواره با توام و حتي اگر تا آخرين قطرا ي خون خود را بدهم از اين دشت خشك تشنه كوچ نخواهم كرد كه اينجا ريشه در خاك و عاشق اين خاك از آلودگي پاكم!

 

نوشته شده در 87/11/20 ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط صنم


[ ) ] [  ] [ 5 ]


عشق آباد،عشق آزاد،عشق من،دیوانگی

مصدر هستی،محبت،عشق من آزادگی

عشق من آرام،بلکه پرخروش و پرزجوش

عشق من در دل ولیکن کوشش و پویش خروش

عشق من پر می کشد هر جا ولی دیوانگی...

عشق من جاری چو رودی پر زآب،آزادگی

همچو گنجشکی برون افتد دلم وقتی که او

لطمه بیند از لگد های بد و بیگانگی

عشق من آزاد همچون سادگی،پروانگی

عشق من یعنی سراپا خنده و جانانگی

عشق من یعنی فدا کن جان و این بس آرزو

همچو شمعی پرزشور و چرخش و دیوانگی

عشق من جاری شود،آزاد سازد بندگان

عشق من آباد سازد میهن پر نام مان

عشق من پاکی و همچون آسمان:بخشندگی

عشق من می گرید اندرغصه ی بیگانگی

عشق من می لرزد اندر این هوای پر غصه

عشق من می افتد اندر این زمین بی غله

عشق آباد،عشق آزادعشق من دیوانگی

عشق من جوشش،خروشش،عشق من پروانگی

نوشته شده در 87/11/16 ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط صنم


[ ) ] [  ] [ 5 ]


سلام!

من یه شعر گفتم که دوباره می نویسم که نظراتونو بگین!(اگه ملیکا نگفت اشکالی نداره!):

 

کجا رفتی ای رستم داستان

که اکنون که باشد پسان باستان

نباشد به ایران ز نام و نشان

نباشد ز تو قدرتی در یلان

کجا رفتی ای کوه اندیشمند!؟

که بعد از توایران به دستان رَند

بِمانْد و بمانَدهمی داستان

الی الاخر منجی داستان

کجا رفتی ای محکم چون سپر!؟

که همواره نامت به نیکی و بر

که ایران خراب است و افکنده خوار!

دلش سخت بشکسته ای زینهار!

بیا و ببین وه!چه ها می کنند!

به کردار خود هی!جفا می کنند!

بیا و ببین پر ز شرم و حیا (؟!)

بیا و ببین وَه! چه ها می کنند!

بیا و ببین نام آزادگی(!)

بیا و ببین زین جهان بندگی!

بیا و ببین ظلم و جور و فساد

یا و ببین بستگی وعناد

بیا و ببین ملت شور خیز

کنون چون(چگونه)زبان بسته‌٬ پا پس٬ گریز!

بیا رستم زال پر یال و بر 

 بیا تا شود زندگی پر ز فر! 

عجب!کنده امروز دودی نداد

بیا بلکه با تو به دودی رسد

بیا و ببین وه چه گستاخ رو!

همی پس به ایران نهاده! دورو!

بیا چون به امروز جز دست من

همی بر نخارد کسی پشت من

بیا تا که ایران شود پر سرور

کنون چون گذشته شود پر غرور!

خراب و افکنده خوار...کجایی رستم؟!

نوشته شده در 87/08/18 ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط صنم


[ ) ] [  ] [ 5 ]


به نام خداوند یکتای جان آفرین

صد هزاران سال پیش مردی از تبار نور و غرور با دلی مهربان تر از گل و لطیف تر از ابر سر از میان طوفانی بد جنس تر از خباثت ر میدارو و با نیروی فریدونی د با یاری کاوه ای ضحاک ستمگر را به زمین می زند و سرزمینی می سازد که گل های باغش همه در شادمانی میخندند و با یاری یگانه یار همه ی هستی مردم سرزمین های دیگر را نیز به گلستان خود می افزاید گل های رنج کشیده را آزاد می کند و خدایش به او در زمین تمکن و قدرت می بخشد؛

 تمام هستی اشدر چند کلمه خلاصه می شود :خدا، عشق ، مردم، وطن، وطن...زندگانی خویش در این راه می نهد و می رود و ما از پس پشت پرده ی هزاران سال و سده اورا از یاد برده ایم ! 

او چه کرد با ایران که زمانی برای خود ابر یلی شد و اکنون از آن ذره ای بیش به جای نمانده !؟

آی! مردم ایران زمین که نام سرزمین خود را از کوروش به یادگار دارید بیدار باش  ! بیدار باش !

***

چه بسیار سالی که از آن مکان

گذشت ونیامد دگر آن زمان

همان گرزو شمشیر آزادگی

همان مهربان فاتح مردمی

همان کس که از مشرق و مغربش

شکوفید آزادگی در رهش

همان مرد آزاده ی نیک نام

همان کوروشِ فاتح و پاک نام

که اکنون که سالی گذشت از برش

نبرده است یادش زمان مردمش

که کوروش که بود و چه کرددر زمان

که یادش نباشد تهی از جهان

چه آبادگی ها که او آفرید!

چه آزادگی ها که کس بر ندید!

چه هشیار دل بود و بیدار دل

که نامش شود زنده با یاد دل

همو بود نام وطن ساز کرد

همو نام ایران همی باز کرد

همو مردمی ساخت بیدار دل

همو یار باشد به هشیار دل

که بعد از گذشت همی سالها

بباید سپردش به دل یاد ها

همو بود کز ما جهان آفرید

جهان دار را پاس کین آفرید*

خدایا همی ده به دل ها ی ما

روان و دلی پر ز آگاهیان

 

 

 

*: که این را آفرید

***

به مناسبت هفتم آبان زور جهانی بزرگداشت کوروش بزرگ

هفتم آبان ماه سال هزارو سیصد و هشتاد و هفت هجری خورشیدیروز کوروش شادباد!!!!!!!!!

نوشته شده در 87/08/07 ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط صنم


[ ) ] [  ] [ 5 ]


صفحه نخست | پست الکترونیک | بلاگفا | قالب های پارسی

Designed by Mehran Rostami . Copyright © 2006-07 ParsiTheme.blogfa.com